بس که غصه میخورم از بودن بیهوده ام
مثل قاب عکسمان در بچگی فرسوده ام
بچه بودم با تو روز و روزگاری داشتم
با تمام خاطراتت سالها آسوده ام
از همان ساعت که رفتی با غروبی اطلسی
آسمان ها را به عشق دیدنت پیموده ام
هر چه از سوراخ در محو تماشایت شدم
بیشتر بر توده ی بار غمت افزوده ام
گوشه چشمی هم نگاه من نکردی دخترک
من که ژان والژان عمق قصه هایت بوده ام
از همان روزی که چشمانت به آغوشم کشید
من به. سودا ی گناه شاعری آلوده ام
3/4/94 12:35
شعر من...ما را در سایت شعر من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: صیاد روشنگر
بازدید: 327