پنجره أواز عشقم را به فردا می برد
راز قلبم را ازین رخنه به هرجا می برد
چهره ای را در میان هم کلاسان دیده ام
او دل و دین وخدا یم را به یغما می برد
نرگسی خشکیده در لیوان آب روی میز
یاد چشمانش ببین من را کجاها می برد
فکر میکردم فقط قلبم اجیر دست اوست
عقل و چشم و سادگی را نیز گویا می برد
ای خدای مهربان چشم انتظار یاری است
قایق بی بادبان را موج دریا می برد
5/3/94 16:35
شعر من...ما را در سایت شعر من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: صیاد روشنگر
بازدید: 387