اسیرم من اسیر یک شب یلدای طولانی
همان زیبایی تاری ک میدانم نمیدانی
کجا بودی کجا ای هم نواز و هم نوای من
که اکنون سر رسیدی بعد یک پاییز طوفانی
شروع جنگ با قلب و سراغاز شجاعت ها
بیا دستم به دامانت درین اوضاع بحرانی
من بی آبرو اکنون تورا اینگونه میبینم
ک با یک شهر خاطر خواه مرا یک مرد میدانی
اگرچه تو بتی و من فقط یک بنده ی بیکس
خداوندا چه میخاهم من از این کفر پنهانی
صیاد روشنگر
2/8/94
شعر من...
ما را در سایت شعر من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: صیاد روشنگر
بازدید: 247